پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

مهد رفتن به به

بزن به افتخار آقا پوریا که امروز می خواد بره مهد !!!!! مامان دنیا تصمیم گرفته گل پسر رو امروز ببره مهد کودک ثبت نام کنه البته اگه آقا پوریا اونجا بمونه به خاطر همین قراره بذارش تو کلاس هستی تا یه مدت به بهونه هستی به اونجا عادت کنه و بعدش دیگه خودش به تنهایی پله های ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنه عزیزم میدونم که خدا همیشه مواظبت هست خودت هم یه کم مراقب خودت باش موفق باشی گل پسر
15 آبان 1391

مهد رفتن 2

دیروز گل پسر برای اولین بار رفت مهد کودک و تنها چیزی که یاد گرفت این بود که از اول تا آخر روی اسب بشینه   ساعت مهد پوریا جان از 12 تا 3:30 بود که آقا پوریا فقط 2 ساعت اونجا بود تازه نیم ساعتش رو هم مامان پپیشش بود کلی غریبی کرد خاله مهتاب با کلی تلاش پوریا رو راضی کرد که تنها بمونه تازه وقتی هم ماما از اتاق رفت بیرون اون مصمم همون جا نشست و از جاش تکون نخورد حالا خدا کنه امروز دیگه مثل دیروز اذیت نکنه البته مربی هاش می گفتن چند روز اول طبیعیه یه کم طول میکشه تا به شرایط جدید عادت کنه عزیزم امیدوارم روزهای خوبی در انتظارت باشه اینم چند تا عکس که به زور ازش گرفتم ...   ...
15 آبان 1391

اندر حکایت سیزده بدر

سیزده بدر امسال من و مامان دنیا و رامین و بابایی و مامانی و خاله سعیده و خلاصه با کل خانواده دایی اینا تصمیم گرفتیم بریم پارک چیتگر برای همین صبح زود بیدار شدیم که به ترافیک نخوریم و زود برسیم و یه جای خوب برای خودمون پیدا کنیم برخخلاف تموم این موضوع ها اول از همه مسیر خیلی شلوغ بود و مجبور شدیم 2 ساعت تموم تو ترافیک بمونیم البته دیگه نه را پس داشتیم و نه راه پیش خلاصه رسیدیم به مقصد و بعد از صبحونه و این جور برنامه ها من بلند شدم پی گشت و گذار ...   بعد از کلی نگاه کردن دیگه پا به توپ شدم و یه شوت اساسی زدم ...
15 آبان 1391

پوریا در آتلیه

بعد از کلی این ور اون ور و برنامه تصمیم گرفتیم گل پسر رو ببریم اتلیه خلاصه قبلش بردیمش آرایشگاه تا هم موهاش رو یه کم کوتاه کنه هم یه سشورایی و .... بماند که من و خاله رویا کلی ادا و شکلک و زست درآوردیم که ایشون ثابت سر جاش وایسته تا آقای آرایشگر کارش رو انجام بده خلاصه بعد از یک ساعت راهی آتلیه شدیم اونجا هم اولش همه چی خوب بود ولی از اونجایی که تاریک بود آقا پوریا ترسید و باز هم نقش شگلک درآوردن ما شروع شد و بالاخره این هم چند تا از عکساش ....     ...
15 آبان 1391

پوریا و اولین سرماخوردگی سال 1391

گل پسر من این روزا باز هم سرما خورده و از همه بدترش اینه که دوباره اون سرفه های مزمن به سراغش اومده البته الان یک کم حالش بهتر شده خدا رو شکر بعد از سه بار بردن به دکتر فکر کنم که داره جواب میده از اونجایی که مامان دنیا از دست من جند شب بود که نخوابیده بود تصمیم گرفت بریم خونه مامانی تا یه کم بهش کمک کنن البته مامانی هم خیلی دلنگران منه تا یه سرفه میکنم فکر میکنه دیگه دنیا به پایان رسیده خدا رو شکر که حالا حالم یه کم بهتر شده تازه دیشب هم رفتیم خونه خاله رویا و اونجا کلی بازی کردیم غروب دایی رضا زنگ زد به مامان دنیا و گفت می خوان بیان برای بازدید عید و ما خونه نبودیم و کلی خجالت کشیدیم دایی جون شرمنده و به ما قول دادن امشب بی...
15 آبان 1391

ژست های عجیب و غریب قند عسل

از اونجایی که گل پسر ما از وقتی که بدنیا اومد شیفته دوربین و عکس گرفتن بود تا میبینه یکی دستش دوربینه حالا از هرنوعی که می خواد باشه سریع شروع میکنه به ژست گرفتن اون هم از نوع بسیار مبتکرانه و خلاقانه ببینید ....           ...
15 آبان 1391